| دست نوشته های شبانه کودک ۱۰ ساله |
![]() |
|
|
لحظه هایی در حیاط و دیدن قفس زرد رنگ خوب بعد از مدتها من امدم با کلی خستگی از روز هایی که خیابون ها رو تا مدرسه باید متر می کردم و همشم هم یه مشق و باید تو ذهنم تکرار می کردم ! لحظه هایی در حیاط و دیدن قفس زرد رنگ بدون پرنده و حوض بدون آب و ماهی و شاید پنجره نیمه باز یک اتاق و من نیز حسی را می فهمم که تا به امروز نمی دانستم. حس جدید ! راستی در حیاط خانه کناری ما میله ای بلند است و مادر پسر همسایه می گوید ایرانسل دکل زده اونجا حالا کجا رو زده و کی زده و نمی دونم ولی حتمآ بعد از دعوا رفتن شهربانی ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٩ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٩/۱/۱۸ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد سلام .. سلام ... سلام.. سلام.. سلام .. سلام... می خواستم 100 تا سلام بنویسم اما نمی شه که .. مگه بی کارم 100 تا سلام بنویسم که چی بشه.. یهو می نویسم سلام..سلام 100 تا سلام..! اینطوری بهتره... بهینه سازیه... خب اینجا چرا اینقدر خلوته؟ درسته من نبودم اما شما ها چرا نیستید..؟!؟ اینطوری پشت منین دیگه نه..؟!؟!؟! خب راستشو بخواین... این مدته کم بودم چون .... چون..... خب کار داشتم دیگه همش که نباید به شما توضیح بدم.. چه معنی داره..! چیه چرا به من بدبخت اینجور نگاه می کنین؟ نکنه دوباره تو فکر اینین که من پسرم یا دختر..!؟!؟ بازم ازون فکرای همیشگی.. همون فکرایی که بقیه می کننن... می دونین چیه اصلاً چرا اومدم نوشتم..؟؟ خسته شدم... از همه ی مردمانی که دوروبرمن... از نگاه هاتون..! از حرفها و ....... حتی از اینجا هم خسته شدم.. اومدم تا یکم چرتو پرت بنویسم... به کسی هم ربطه نداره.. ااااااااااااااااااااا
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٠ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٧/٤/٢٩ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد در آغاز هر سالی، بعد از تعطیلات عید پیک نوروزی فراموش نشه
در آغاز هر سالی، این بنده خدا، به زبان الکن خودش دعایی می سازد که به طور خصوصی خدمت آن جنابِ عزوجل ارائه می شود. امسال تصمیم بر آن شد که دعای مربوطه به صورت سرگشاده و از طریق زیرگذر ارسال شود تا دیگر بندگان خدا هم از آن آگاه و در صورت تمایل تکرار بفرمایند. ---------------------------------------------------------------------- فکرش رو بکن تو عید باشی و بشینی پای پیک شادیت ! ¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٧ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٧/۱/٦ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد هیچ چیزمهم نیست آخرین ستاره ی آسمان راشمردم اما شمردن زیبایی تو را نمی توانم من تاخانه ی غروب خورشید پیش رفتم اما هیچگاه خانه ی توراندیدم دیشب خوابت رادیدم نه زیباییت نه خانه ات فقط حسرتی که چراخواب زندگیه همیشه گیم نبود چراخوش ترین لحظات زندگی دریک خواب کوتاه خلاصه شده می خواهم برای همیشه بخوابم هیچ چیزمهم نیست فقط تو بازم یه تلفن و باز هم یه مردم آزار دیگه ! اه من نمی دونم چرا این تکنولوژی اختراع شده مگه چی میشد هرکی با هرکی کار داشته باشه بره پیشش و بگه مثلآ فلان کارو باهات دارم ! اه کی پرده رو زده کنار ! مامان - بابا یکی بیاد این پرده رو بندازه نورش داره اذیتم میکنه ! فکرش رو بکن انگار کسی خونه نیست ! شوم ترین سرنوشت تقدیم تو باد ! دم عید است و باید حرف هایی زد برای عید تکونی ! فکرامو میکنم و برمیگردم ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۱ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد سوز و سرما همیشه شب ها موقع خواب ستاره ها تک تک تو زمان های مختلف برام چشمک میزنند و صدای جیرجیرک ها از لای این دختا و صدای خرناس های ایم جعفر اقا ! یه روتین ساده که هر شب تکرار میشه دلم گرفته از جدایی ! از گمشدن آدم ها در روزنوشت و سرنوشتشون! فکر کنم نبودم و مانی و هانی از هم جدا شدن ! فکر کن دوستم تو خودش گم شده و هزاران مشکل دیگه روز نوشت های بی کسی هانی دلم می خواد بیام پیشت و سرتو بزارم رو شونم و باهات ساعت ها حرف بزنم ! میگذرم و به پنجره نیمه باز و سوزی که هر لحظه با خودش خاطره ای را باز یاداور میشود را لمس می کنم یه سوزی دیگر و یادآور سالهای پیش که گویی بهاری هرگز نبوده و مرا و زندگیم را با یک مشت خاطره در جا گرفته است این سوز یاد آور دی و امتحان هر ساله ! هر سال یک کتاب رو در سالهای متمایز دارم امتحان میدم ولی دریغ از قبولی و بزرگ شدند حتی ابسیلون ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٠ ق.ظدر تاریخ ۱۳۸٦/٩/٤ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد دوباره منم آخيش ! اينجا كجاست ؟ هوا چقدر سرده ! همه تو فكر يه پيت حلبي اند كه دورش بشينن و حسابي خوش بگذرونند. هميشه گرمم بوده ! همه ميگن گرمي مردي خبر نداري الان داغي ولي مگه كسي صداي منو نميشنوشه ! تاريكي هوا سردي مسير بي رنگي شب سكوت صدا و شايد گهگاهي ! غرش و زوزه گرگ ماه ستاره ابر هواي پاك تو تهران كمتر روزيه كه هوا تميز باشه ولي خوب گهگاهي ميشه ديد اين هوا رو مخصوصآ چند روز وسط سال جديد كم كم داريم به سال جديد و زندگي بر فراز تازگي ها نزديك ميشيم و تنها صدايي كه هميشه همراهم هست ! صداي نيم بارش بارانيست كه هنوز در حسرت ديدن و لمس كردنش مرا گذارده و رفته !
سلام ! سملوكم ! يادتونه مدتي نبودم ! شايد بودم ولي هرگز نمي خواستم وجودم باشه ! اي كاش هوا سردتر ميشد خوب تو اين چند وقت هيچ اتفاقي نيوفتاده كه در جريان نباشيد ! بجز دلتنگي گاه گاه من!
من پس از مدتها فرصتي يافته ام تا كمي گريه كنم وبه تنهايي خود فكر كنم همه تنها هستيم هرچه با همديگر،تنهاتر گرد هم جمع شديم تا به تنهايي خود عمق دهيم جمع ما تنهايان جمع ما تنهايي هاست وچه وحشتناك است من پس از مدتها فرصتي يافته ام تا به تنهايي خود فكر كنم وبه تنهايي تو كه چه آسان رفتي ....
راستی از یه جایی ایمیل زدن برام که منم بشم بصورت خارج سیستم پرشینبلاگ می خوم ببینم چطوریه ! احتمالآ میرم به سمتشون! کارشون و شرایطشون خوبه ! در حال فکر و اسباب کشی ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٠ ق.ظدر تاریخ ۱۳۸٦/۸/۱۸ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد خفته را خفته کي کند بيدار؟ خفته را خفته کي کند بيدار؟ خشت اول چون نهد معمار کج تا ثريا مي رود ديوار کج خروسي را که شغال صبح مي خواد ببره، بگذار سر شب ببره! خر ما از کُرگي دم نداشت! خروار نمکه، مثقال هم نمکه! خرس در کوه، بوعلي سيناست! خرس شکار نکرده رو، پوستشو نفروش! خر را که به عروسي مي برند، براي خوشي نيست براي آبکشي است! خر را گم کرده پي نعلش مي گرده! خر خفته جو نمي خوره! تو که خيرت نمي رسد، شر مرسان! تو دعوا نون و حلوا خيرات نمي کنند! تب تند عرقش زود در مي ياد! ترب هم جزء مرکبات شده؟! تعارف کم کن و بر مبلغ افزا! تنها به قاضي رفته خوشحال بر مي گرده! توبه گرگ مرگه! تو مو مي بيني و من پيچش مو تو ابرو من اشارت هاي ابرو تو بگي"ف" من تا فرحزاد مي رم! تا ابله در جهان است ، مفلس در نمي ماند! خراب شود باغي که کليدش چوب مو باشد! خدايا آنکه را عقل دادي چه ندادي و آنکه را عقل ندادي چه دادي ؟ (خواجه عبدالله انصاري) خدا همه چيز را به يک بنده نمي دهد. خدا همان قدر که بنده ي بد داره، بنده ي خوب هم داره. خدا نجار نيست اما در و تخته را خوب به هم جور مي کند! خدا وقتي بخواهد بدهد، نمي پرسد توکي هستي ؟ خدا ميان دانه ي گندم خط گذاشته! خدا سرما را به قدر بالا پوش مي دهد! خدا گر ز حکمت ببندد دري ز رحمت گشايد در ديگري! خدا جامه مي دهد کو اندام؟ نان مي دهد کو دندان؟
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٤ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/٩/۱٠ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل. و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش. او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم. اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست. شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن، زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش . اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد. حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ... ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٩ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/٩/۱ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد سلام! اينا رو نوشتم تا بدوني عشق وسيله رسيدن به خداست.پس بخون باشه قيمت يه روز باروني چنده؟ يه بعد از ظهر دلنشين آفتابي رو چند مي خري؟ حاضري براي بو کردن يه بنفشه وحشي توي يه صبح بهاري يه تراول بدي؟ پوستر تمام رخ ماه قيمتش چنده؟ اگه نصف روز هم بنشيني به نيلوفر سوسني رنگي که کنار جاده در اومده نگاه کني بوته اش ازت پول بليت نميگيره. چرا وقتي رعد وبرق مي ياد از زير درخت فرار مي کني؟ مي ترسي برقش بگيردت.نه اون مي خواد ابهتشو نشونت بده. آخه بعضي وقت ها يادمون مي ره چرا بارون مي ياد.اين جوري فقط مي خواد بگه که منم هستم.فراموش نکن که به خاطر همين بارون که بعضي وقت ها کلافه ات مي کنه که اه چه بي موقع شروع شد کاش چتر داشتم دلت براي نيم ساعت قدم زدن زير نم نم بارون لک ميزنه. هيچ وقت شده بگي دستت درد نکنه ؟ شده از خودت بپرسي چرا تموم وجودشو روي سر ما گريه مي کنه؟ اون قدر که ديگه براي خودش چيزي نمي مونه و نابود ميشه. هيچ وقت از ابرا تشکر کردي؟ هيچ وقت شده از خورشيد بپرسي گه چرا ذره ذره وجودشو انرژي ميکنه و به موجودات مي بخشه. ماهانه مي گيره يا قرار دادي کار ميکنه؟ چرا نيلوفر صبح باز ميشه و ظهر بسته ميشه؟ بابت اين کارش حقوق ميگيره؟ چرا فيش پول بارون ماهانه براي ما نمياد؟ چرا آبونمان اکسيژن هوا رو پرداخت نمي کنيم؟ تا حالا شده به خاطر اين که زير يه درخت بنشيني و به آواز بلبل گوش کني پول بليت بدي؟ قشنگ ترين سمفوني طبيعت رو ميتوني يه شب مهتابي کنار رودخونه گوش کني. قيمت بليتش دل تومن! خودتو به آب و آتيش مي زني که حتي تابلوي گل آفتاب گردون رو بخري و بچسبوني به ديوار اتاقت ولي اگه به خودت يک کم زحمت بدي مي توني قشنگ ترين تابلوي گل آفتابگردون رو توي طبيعت ببيني . گل هاي آفتابگردوني که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نميشه بلکه پررنگ تر و زنده تر هم ميشن. لازم نيست روي اين تابلو کاور بکشي چون خاک روشو شبنم صبح پاک ميکنه و مي بره. تو که قيمت همه چيزو با پول ميسنجي تا حالا شده که از خدا بپرسي قيمت يه دست سالم چنده؟ يه چشم سالم چنده؟ چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خيلي خنده داره نه؟ و خيلي سوال ها مثل اينکه شايد به ذهن هيچ کدوممون نرسه؟ اون وقت تو موجود خاکي اگه يه روز يکي از اين دارايي ها يي رو که داري ازت بگيرن زمين و زمان رو به فحش و بد و بيراه مي گيري؟ چي خيال کردي ؟ پشت قباله ات که ننوشتن. نه عزيز خيال کردي! اينا همه لطفه ... همه نعمته... که جنابعالي به حساب حقوق خودت ميذاري . اگه صاحبش بخواد ميتونه همه رو آني ازت پس بگيره. اينو بدون که اگه روزي فهميدي قيمت يه ليتر بارون چنده؟ قيمت يه ساعت روشنايي خورشيد چنده؟ چقدر بايد بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بديم؟ يا اين که چقدر بديم تا بابت يک کاستي که از صداي بلبل ضبط کرديم تحت پيگرد قانوني قرار نگيريم.اون وقت مي فهمي که چرا داري توي دنيا وول ميخوري؟؟؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/۸/۱٦ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد به درويش گفتند بساطت رو جمع کن ، دستش را گذاشت در دهنش بازی سرخپوشان پایتخت و لاجوردی پوشان تهران رو همه دیدید یا حتمآ خبر دارید بعد از ۱۰۳۳ روز سرخ ها بردند اه چقدر لباس قرمزا بد بود زاستی همین جا و در همین لحظه جا داره به همه پرسپولیسی ها تبریک و به همه استقلالی ها تسلیت بگم (حالا نزنید شیشه بلاگمو بیارین پایین )وای من چقدر این اسماعیلی یعنی همین شکلکی که بالا استفاده کردمو دوپس دارم حوصله نوشتن و اراجیف گفتن ندارم اگر عشق صميمانه از براي خدا داشته باشي به فيض او به اينجا رهبري مي شوي ، و رحمت و نور مقدس او تدريجاً خويش تو را منور مي كند . آنگاه همه ي آرزوهاي بيروني كم كم ناپديد مي شوند . مي گويم كه عشق مرزي ندارد ، حدي نمي شناسد و با هيچ شرطي محدود نمي شود و همانند منشاء خود ، خدا حاضر مطلق است قادر مطلق و عالم مطلق است با همه ي نتايج منفعت بارش تفاوت بين انسان هاي پيروز و بازنده ، عمدتاً در تصميم گيري سريع و اقدام به موقع است . هرگونه تاخير بيهوده و هر نوع فاصله انداختن بي دليل بين تصميم و اقدام مي تواند باعث بروز تفاوتي عميق بين پيروز و بازنده شود . اقدام سريع بدون تصميم گيري سريع بي فايده است و تصميم سازي بدون اقدام نيز به هيچ دردي نمي خورد . دنيا پر است از صحنه هاي اثبات اين قانون مسلم هستي ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ق.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/۸/۱۳ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد ديوانگان تاريكي و نور بود؛ بينا و كور بود زن و شوهري بودند كه عقلشان پارسنگ برمي داشت اين زن و شوهر دو تا دختر داشتند و دو تا پسر دخترها را شوهر دادند و براي پسر بزرگتر زن گرفتند ماند پسر كوچكتر كه اسمش قباد بود و در خانواده از همه داناتر بود
روزي از روزها مادر قباد به او گفت : فرزند دلبندم شكر خدا آن قدر زنده ماندم كه شماها را روپاي خودتان بند ديدم خواهرهايت را با جل و جهاز فرستادم خانه بخت براي برادرت زن خوشگلي گرفتم و سرشان را گذاشتم رو يك بالين ديگر آرزويي ندارم به غير از اينكه براي تو هم زني بگيرم و به زندگيت سر و ساماني بدهم قباد گفت : من زن بگير نيستم؛ مي خواهم تك و تنها زندگي كنم مادرش گفت : اين حرف را نزن تو را به خدا؛ زمين به مرد بي زن نفرين مي كند اگر مي خواهي شيرم را حلالت كنم بايد زن بگيري و آن قدر اين حرف ها به گوش پسر خواند كه او را راضي كرد و دختر خوش بر و بالايي براش دست و پا كرد و با هم دست به دستشان داد زن قباد با اينكه كمي چل و خل بود, اما اهل هو و جنجال نبود و با بقيه اهل خانه در صلح و صفا زندگي مي كرد يك روز سرگرم آب و جاروي حياط بود كه يك دفعه تلنگش در رفت و در همين موقع بزي كه توي حياط بود بع بع كرد زنك خيال كرد بز فهميده كه تلنگ او در رفته رفت جلو و به بزي گفت : اي بز بيا سياه بختم نكن قول بده اين قضيه پيش خودمان بماند و مادرشوهرم از آن بويي نبرد, در عوض, من هم گوشواره هايم را به گوشت مي كنم و النگوهايم را به دستت بز باز بع بع كرد و ريش جنباند زن گفت : قربان هر چه بز چيز فهم است و زود رفت گوشواره هاش را كرد به گوش بز و النگوهاش را انداخت به دستش در اين ميان مادرشوهرش سر رسيد و ديد به گوش بز گوشواره است و به دستش النگو گفت : كه به گوش و دست اين بز گوشواره و النگو كرده زن دويد جلو گفت : مادرشوهرجان تو را به جان پسرت بين خودمان بماند داشتم حياط را رفت و روب مي كردم كه يك دفعه تلنگم در رفت بز شنيد و بع بع كرد رفتم پيشش و خواهش كردم اين راز بين من و او بماند و جايي درز نكند او هم قبول كرد و من گوشواره ها و النگوهايم را دادم به او كه اين قضيه را جايي بازگو يكند تو را به خدا شما هم به او بگو كه آبرويم را پيش كس و ناكس نبرد و رازم را فاش نكند و به پدرشوهرم نگويد مادرشوهر رفت پهلوي بز و گفت : اي بز به هيچكي نگو كه تلنگ عروس من در رفت؛ در عوض من پيرهن گلدارم را تنت مي كنم و چادر ابريشمي ام را مي بندم به كمرت بز بع بع كرد و مادرشوهر رفت پيرهن گلدار و چادر ابريشميش را آورد پوشاند به بز در اين بين پدرشوهر زن سر رسيد و پرسيد اين چه مسخره بازي اي است كه درآورده ايد؟ چرا رخت كرده ايد تن بزي و زلم زيمبو بسته ايد به او؟ بز بع بع كرد مادرشوهرش گفت : اي داد بي داد به اين هم گفت : بعد رفت جلو و به شوهرش گفت : كاريت نباشه عروسمان سرفيد و بز فهميد او هم گوشواره ها و النگوهاش را داد به بز كه قضيه بين خودشان بماند؛ اما بز نتوانست اين سر را نگه دارد و ماجرا را به من گفت : من هم رفتم پيرهن و چادرم را آوردم دادم به او و با اين چيزها سرگرمش كرديم كه به كس ديگري نگويد حالا هم كه خودت ديدي خنگ بازي درآورد و به تو هم گفت : پدرشوهر رفت جلو و به بز گفت : آفرين بزي اگر به كسي چيزي نگويي من كفش هاي ساغريم را كه تازه خريده ام مي كنم پاي تو و رفت كفش هاش را آورد و به پاي بز كرد در اين موقع برادرشوهر زن از راه رسيد تا چشمش به بز افتاد از تعجب انگشت به دهان ماند پرسيد اين كارها چه معني مي دهد؟ ماجرا را براش شرح دادند و او هم كلاهش را از سر برداشت و گذاشت سر بز حالا بيا و تماشا كن بز گوشواره به گوش, پيرهن به تن, چادر به كمر, النگو به دست, كفش به پا و كلاه به سر ايستاده بود و اهل خانه دور و برش را گرفته بودند و با دلواپسي به او مي گفت : اي بز خوب و مهربان مبادا به قباد بگويي كه تلنگ زنش در رفته كه بي برو برگرد سه طلاقه اش مي كند و از خانه مي اندازدش بيرون هنوز حرفشان تمام نشده بود و هر كدام با خواهش و تمنا به بز سفارش مي كردند كه اين راز را پيش قباد فاش نكند كه قباد سر رسيد و همين كه بز را به آن وضع ديد, پرسيد چرا بز را به اين ريخت درآورده ايد؟ مادرش گفت : چيزي نيست اتفاقي است كه افتاده و ديگر هيچ كاريش نمي شود كرد فقط بين خودمان بماند زنت داشت تو حياط آب و جارو مي كرد كه يك دفعه از جايي صدايي درآمد بز فهميد صدا از كجا بوده و زنت رفت گوشواره ها و النگوهاش را آورد داد به بز كه قضيه فيصله پيدا كند و خبر جايي درز نكند در اين موقع من رسيدم و همين كه فهميدم حيثيت عروسم در خطر است, معطل نكردم و تند رفتم پيرهن و چادرم را آوردم كردم تنش كه راضي بشود و راز عروسم را فاش نكند پدر و برادرت هم يكي بعد از ديگر آمدند و وقتي ديدند اوضاع از چه قرار است, آن ها هم كفش و كلاهشان را پيشكش بز كردند همه اين كارها را كرديم كه بز چفت و بست دهنش را محكم كند و حقيقت را به تو نگويد؛ اما شك نداشته باش كه اين جور وصله هاي ناجور به زن تو نمي چسبد و صدا از زنت درنيامده و بز عوضي شنيده وقتي قباد اين حرف ها را شنيد, از غصه دود از كله اش بلند شد گفت : ديگر نمي توانم بين شما ديوانه ها زندگي كنم اينجا مبارك خودتان باشد و خوش و خرم با هم زندگي كنيد آن وقت از خانه زد بيرون و رفت سراغ پدرزن و مادرزنش و ماجراي زن و كس و كارش را براي آن ها تعرف كرد و آخر سر گفت : حالا شما بگوييد من با اين ديوانه ها چه كار كنم؟ مادرزنش گفت : دل ما هم از دست دخترمان و فك و فاميل تو خون است و نمي دانيم با اين ديوانه ها چه كار كنيم؛ اما چرا بز را نكشتي كه اين همه آبروريزي بار نياورد؟ پدرزنش گفت : غلط نكنم عقل داماد ما هم مثل عقل كس و كارش پارسنگ مي برد يك بز پيش كس و ناكس آبرويش را دارد مي برد؛ آن و..... ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٢ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/۸/۱۱ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد آشناست چه فرق مي كند مكان براي ترسيدن براي مرگ براي دوست داشتن سيري تاحد گرسنگي براي خفتن دربستر كابوس هاي فرار براي انكار تصوير من در چشم هاي تو كه از پس هزار نقاب هنوز براي من آشناست
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٢ ق.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/۸/۱٠ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد ! بار ها و بارها همیشه به یه گوشه نشستم اما چیزی جز صدا اعمال تو ندیدم! همیشه به گوشه ای نگریستم اما همیشه در دلم به عشق خودم خندیدم اما باز هیچ نگفته ام و نخواهم گفت در دیده ام برای رسیدن به تنها امیدی که باز بسوی توست بارها گریستم و افسوس که ندیدی خدایا به سویت می آیم چنانچه که می دانم به سویم نمی آیی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٧ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/۸/۸ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد آنقدر تنهايي را دوست داشت كه از سايه خودش هم بيزار بود. براي اينكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد. خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند. اگر درخت نبود، هيچکس نمیتوانست چوب لای چرخ ديگری بگذارد. بيدمجنون، بهترين چوبهدار برای شکستخورده در عشق است عاشق دلشکسته، هميشه زير درخت بيدمجنون مینشيند. درودگر عاشقپيشه، دنبال درخت بيدمجنون میگردد. بهترين زغال، از درخت روسياه بهدست میآيد. بخاطر افکار فسیل واری که داشت, جشنواره فسیلی راه انداخت. آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست. بخاطر افکار عتیقه ای که داشت, مغزش را به موزه سپرد. مغز کوچکش در فضای جمجمه اش, لق میزند ¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٤ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/۸/٧ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد چه کسی امير را کشت فیلم امروزی بود که دیدم بکلی مزخرف بود و به کل فقط دیالوگ داشت و بازی هیچ ¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠٤ ق.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/۸/٧ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد روزنوشت من و تنهای تو باز یه شب دیگه و بازم هزاران سوال بی جواب لای . لالای گل شبنم . اشکت می باره نم نم خوابت می بره کم کمک لای یه دم آروم نداری چرا تو بی قراری چشم رو هم نمی زاری بخواب عزیزم خواب تو نازه فدای چشمات - که نیمه بازه (خواب تو نازه) * 2 لای . لالای چشمه خواب شدی همرنگ مهتاب خجالت می کشه آب لای . لالای غنچه یاس لالای گل احساس لالای عشق ........ دلم می خواد وقتی بزرگ شدم و تونستم بچه ا داشته باشم بقلش کنم و برای انواع و اقسام لالایی هایی رو که بلدم و بلد نیستم رو بخونم فردا می خوام برم سینما امروز از دهن یکی یواشکی شندیم که دلش پیشه یکی گیر کرده از دهنش که نه از دستاش آخه داشت باام می چتید ! و درد دو دل می کرد یهو گفت می دونی چیه سملوک گفتم نه بگو چیه و ........ ( براش از همینجا همگی دعا می کنیم بهش برسه) ×××××××× درو باز کرد و امد تو همینطور به جوراباش نگاه می کرد جورابایی که از بس پوشیده بود از مشکی به سورمه ای تبدیل شده بود دائم انگشت شستشو زیر پاش قایم می کرد و وقتی خوب بهش دقت کردم دیدم سوراخه از زیر چشمام سورتشو دیدم ! سورتش پر اشک بود و دماغش قرمز از بس آب چشماش از روش رد شده بود دماغشو نمی کشید بالا که مبادا من بفهمم داره گریه می کنه دقیقآ بقل اون بود محمد آقا رو دیدم ( آقا شو بزار بی زحمت اولش ) داشت به آقا جهانگیر نمی دونم می گفت بابام چی چی میگه و کل حواسم رو پرت کرد تنها کاری که کردم این بود که بگیرمش تو بغلم و منم باهاش زار زار اشک بریزم ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۱ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/۸/٥ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد تولدت مبارک ! عیدتان پیرووووز عید سعید فطر بر همه آدما از جمله خودم و تو مبارک باد حسابی روزه عمونم رو بریده بود و حسابی مشغول بود که دوباره بشه آدم همیشگی اول از همه بدترین کاری که کردم این بود که ۲۷ مهر تولد تک موجود آفرینش بود و بهش زنگ نزدم . چرا نزدم؟ آره نزدم به ۲ دلیل زنگ زدم خونشون خونه نبود شماره محلی هم بود رو یه جا داشتم که اون جا رو بهش الان دسترسی ندارم دلیل دومشم بر می گرده به اینکه فکر کنم دیگه منو فراموش کرده باشه حسابی تولدش مبارک ! دلم می خواست بهش زنگ می زدم می دیدمش کادوشو بهش می دادم بغلش می کردم و حسابی فشارش می دادم!!! ماه رمضان با همه سختی ها و باحالیش تموم شد خوش بحال کسی که همشو گرفت و جا نموند مبگن در مهمانی خدا بسته داره میشه مواضب باش لای در گیر نکنی ۴ روز تعطیلی یعنی خبر نداشتن از هیچ جای اطرافم من هم مانند توام اي شب تاريك و برهنه
بر جاده فروزاني كه بر فراز رؤياهاي من است راه مي روم و هر گاه پايم به زمين مي خورد يك درخت بلوط تناور پديد مي آيد نه تو مانند من نيستي اي ديوانه زيرا تو به پشت سر نگاه ميكني تا ببيني كه جاي پايت بر روي ريگ به چه بزرگي است من مانند توام اي شب خاموش و عميق و در دل تنهايي من الهه اي ست در بستر زايمان و در وجود آن كه زاييده مي شود آسمان به زمين مي رسد نه تو مانند من نيستي اي ديوانه زيرا كه تو هنوز در برابر درد مي لرزي و از صداي سرود مغاك به وحشت مي افتي من مانند توام اي شب وحشي و وحشتناك زيرا گوش هاي من پر است از فرياد ملت هاي مسخر و اه زمين هاي فراموش شده نه تو مانند من نيستي اي ديوانه زيرا كه تو هنوز آن خويشتن حقيرت را به رفاقت مي گيري و با ان خويشتن غول آسايت رفيق نمي شوي من مانند توام اي شب بي رحم و هولناك زيرا كه آغوشم از سوختن كشتي ها در درياروشن مي شود و از لب هايم خون جنگيان به خون غلتيده مي چكد نه تو مانند من نيستي اي ديوانه زيرا كه هنوز آرزوي يك روح ديگر در دل داري و به قانوني از براي خود مبدل نشده اي من مانند توام اي شب شاد و سرخوش زيرا ان مردي كه در سايه من آرميده اكنون از باده ناب سرمست است و آن زني كه در پي من افتاده سرگرم گناه لذت ناك است نه تو مانند من نيستي اي ديوانه زيرا كه روح تو در هفت لفاف پيچيده ست و دلت را در كف دست نگرفته اي من مانند توام اي شب شكيبا و پر شور زيرا كه در سينه من هزار عاشق در كفن بوسه هاي پژمرده مدفون اند آري ديوانه ايا تو مانند مني؟ آيا تو مي تواني بر طوفان سوار شوي چنان كه بر اسبي و آذرخش را به دست بگيري به سان شمشيري؟ مانند تو اي شب مانند تو بزرگ و بلند و تخت مرا بر توده خدايان فروافتاده ساخته اند و روز ها نيز از برابر من مي گذرند تا دامن پيراهنم را ببوسم ولي هرگز بر رويم نيندازند آيا تو مانند مني اي زاده تاريك ترين قلب من؟ ايا تو انديشه هاي رام نگشته مرا مي انديشي و به زبان بيكران من سخن مي گويي؟ اري ما برادران همزاديم اي شب زيرا كه تو فضا را آشكار مي كني و من روح خود را ¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٠ ق.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/۸/٥ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد !! به علت بوجود آمدن ماه رمضان و بی حالی من فعلآ هیچی نمی گم تا روزه هام تموم شه
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٧ ق.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/٧/٢۳ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد ها... مامانم گفته بهم دست تو دماغم نکنم... گوگولی در نیارم شوت نکنم... ایستاده جیش نکنم ... اصغر رو بوس نکنم به حر اون گوش نکنم...! اما من دلم می خواد : دست تو دماغم بکنم... گوگولی در بیارم شوت بکنم.... ایستاده جیش بکنم... اصغر رو بوس بکنم به حرف اون گوش بکنم.. کی رو باید ببینم.. ها...؟؟؟؟؟؟؟
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٢ ب.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/٧/٢٢ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد ابرای از برای ابر یک روز که داشتم از خانه بیرون می امدم چشمم به اسمون ابری افتاد ابرهارو که دیدم یاد بچگی های خودم افتادم که هر وقت بی حوصله می شدم نگاه به ابرها می کردم و در ذهن خودم به ابرها شکل می دادم یا اون قدر به ابرها خیره می شدم تا از جلوی چشمام محو بشن وقتی یاد اون روزها می افتم دلم می گیره چون دیگه اون رویا های بچگانه رو نداریم دیگه به اسمان نگاه نمی کنیم و بر روی ابرها اسم یکدیگر نمی گذاریم اون موقع ها ما هم مثل اون ابر های سفید دلامون سفید بود ولی حالا این زندگی... تو خیال خودم بودم که ساعتم زنگ زد وقتی به خودم اومدم داشت دیرم می شد به همین خاطر دوباره اسمان رو رها کردم به سرعت به طرف خیابان دویدم و دوباره همه چیز را فراموش کردم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٦ ق.ظدر تاریخ ۱۳۸٥/٧/۱۱ توسط ten years old child | پيام هاي ديگران ()
در حال حاضر فقط یک شعبه بجز این شعبه وجود دارد |
||
|
|